حصرت.....
پیاده می رفتم
نگاه شعله ورم بود و اشكِ چشم ترم
نگار خانه ی عمر گذشته در نظرم ...
چه دره های عمیقی !
نمی توان پل بست ؟
به لحظه های گریزان ، نمی توان پیوست ؟
تنها عشق امیر............
صبر کن......
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ....
خدا نگهدار..........
گریه کردم
گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم
چه ترانه بی اثر بود
مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگه دار
بغض.........
اینجا همه چیز در عبور است
تو نیستی و من دلتنگ
این دلتنگی ام را تنها در شعری ناب
که نمی توانم بسرایم
می توان بیان کرد
پس سکوت می کنم
و به این فصل بی رحم به این فعل رفتن
فقط نگاه می کنم .
تبلیغات 